شاید زندگی آن جشنی نباشد
که آرزویش را داشتی ، اما حالا که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص .
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟ برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم . نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو نمی دونم چرا قسمت کنم روزهای خوب زندگیمو چرا تو اول قصه همه دوستم می دارند وسط قصه که می شه سر به سرمن می ذارن تا بخواد قصه تموم بشه همه تنهام می ذارن می تونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم درد عشقی کشیده ام که مپرس**** زهرهجری کشیده ام که مپرس صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني شدم از درد تنهايي گلي پژمرده و غمگين ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو ميداني يادم رفت فردا به يادم بياور هنوزم فاصله ها I♥U می نویسم تا بدانی که :I♥U مرگ را دوست دارم به خاطر سکوتش گل را دوست دارم به خاطر زیبا ییش دریا را دوست دارم به خاطر بزرگیش کوه را دوست دارم به خاطر صبوریش باران را دوست دارم به خاطر آرامشش شبنم را دوست دارم به خاطر طراوتش و آخرتو را دوست دارم به خاطر مرگ وگل دوستت دارم دامني پركن از اين گل كه بري خانه دشمن که فشانی به دوست راز خوشبختی هركس به پراكندن اوست تو هم اي خوب من اين نكته به تكرار بگو اين دل آويزترين شعر جهان را همه وقت نه به يك بار و به ده بار به صد بار بگو دوستت دارم را با من بسيار بگو دوستم داري را از من بسيار بپرس نازنينـــــــــــــــــــم ! گفته بودي تا که عاقلتر شوم آه ، مي خواهي مگر کافر شوم من سري دارم که مي خواهد کمند حالتي دارم که محتاجم به بند کاشکي در گردنم زنجير بود کاشکي دست تو دامنگيربود عقل ما سرمايه دردسر است من جهان را زير وبالا کرده ام عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام من دگر از هر چه جز دل خسته ام عهد ياري با دل دل بسته ام بر لب تو خنده مجنوني ام خنده تو رنگي از دلخونيم دوست دارم مهربونم خواب در چشمان مستش ناز داشت بر لب گلگون هزاران راز داشت خواستم با بوسه بیدارش کنم چرخشی بنموده لب را باز داشت مرغ دل در سینه بی تاب از هوس ناله ها می کرد و تن ناساز داشت جان ز سوز عشق اتش خانه بود باز وحشی حالت پرواز داشت ان دو گوی مرمرین سینه اش قصد جانم کرده تیغی باز داشت لب نهادم بر لب میگون او زندگی در جان تن اغاز داشت صبح فردا شهد شیرین لبش بر لبم بنشسته با من راز داشت
زندگي دو روزاست:روزي باتو و روزي برتو پس روزي که با توست مغرور نشو و روزي بر توست اندوگين مباش وقتي عشقت تنهات گذاشت نگران خودت نباش که بعد از اون چه کار مي کني،شرمنده دلت باش که بهت اعتماد کرد دكتر علي شريعتي: دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد. کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار اس اشک گاهي ازلبخند هم باارزشتره چون لبخند روميشه به همه هديه کني امااشک روفقط براي کسي ميريزي که نميخواي ازدستش بدي لاک پشت ها هم عاشق ميشن ولي تحمل درد عشق براشون راحته چون حداقل عشقشون آروم آروم ترکشون ميکن من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي نخ داخل شمع از شمع پرسيد : چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي..؟شمع جواب داد مگه ميشه کسي که تو قلبمه بسوزه و من اشک نريزم i8. خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن است عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است چنديست که بيمار وفايت شده ام دلم تنگ است برای در کنارت بودن دلم تنگ است برای خیره شدن در چشمانت نازنینم نمیدانی که شبها تا سحر به یاد روزهایی که در کنار هم بودیم و درد دل میکردیم اشک میریزم نمیدانی که دیداری دوباره در وجودم آتش عشقت را برانگیخته کرده است کاش در قرعه ی عشق تو به نام تو شوم
سازم از نور ،کمندی و به بام تو شوم
کاشکی بار دگر باز صدا م بزنی تا در این فاصله ها محو کلام تو شوم
یک اشارت ز تو کافی ست که زین وسوسه ها
گردم آزاد ز هر بند و به دام تو شوم
دیگر این قدر نشستن به خیال تو بس است
دوست می دارم از این به بعد که رام تو شوم
بارها گرچه خداحافظی از هم کردیم
مطمئن باش که مجنون سلام تو شوم
تو را همچون گوهري در صدف يافتم و تا ابديت از تو محافظت خواهم كرد تو را همچون زيبائي آسمان يافتم و هميشه در تو پرواز خواهم كرد تو را همچون دريا يافتم و هميشه در تو خواهم بود زيرا تنها معبود و هستي و عشقم تو هستي هميشه زنده باش كه از زنده بودم تو من نيز زنده خواهم بود هميشه شاد باش كه از شاديت دل من نيز شاد خواهد بود هميشه با محبت باش چون محبتت نيازم خواهد بود دوست دارم . . . خوبم ، بهتر از تو هرگز نديده ام و نخواهم ديد تا ابديت دوستت دارم و هميشه دوستت خواهم داشت تا ابديت دو روز مانده به پايان جهان ،
تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است .
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود .
پريشان شد و آشفته و عصباني ،
نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .
داد زد و بد و بيراه گفت ،
خدا سكوت كرد .
آسمان و زمين را به هم ريخت ،
خدا سكوت كرد .
جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ،
خدا سكوت كرد .
به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ،
خدا سكوت كرد .
كفر گفت و سجاده دور انداخت ،
خدا سكوت كرد .
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد .
خدا سكوتش را شكست و گفت :
«عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت .
تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي،
تنها يك روز ديگر باقي است.
بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن . »
لا به لاي هق هقش گفت:
«اما با يك روز ! با يك روز چه كار مي توان كرد!؟ »
خدا گفت :
« آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ،
گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد ،
هزار سال هم به كارش نمي آيد .»
و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت :
« حالا برو و زندگي كن .»
او مات و مبهوت،
به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد .
اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود،
مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد .
قدري ايستاد...
بعد با خودش گفت :وقتي فردايي ندارم ،
نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد .
بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم .
آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ،
زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد
مي تواند تا ته دنيا بدود ،
مي تواند بال بزند ،
مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ،
مي تواند …
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد ،
زميني را مالك نشد ،
مقامي را به دست نياورد اما …
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد .
روي چمن خوابيد .
كفش دوزكي را تماشا كرد .
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد
و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد
و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .
او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ،
لذت برد و سرشار شد و بخشيد ،
عاشق شد و عبور كرد و تمام شد .
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند :
« امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود ! »
عشق و ازدواج
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل 
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

تا با یه نیش زبون بترکه وخراب بشه تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه می تونم بازی کنم با عشق احساس کسی میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی می تونم دروغ بگم تاخودمو شیرین کنم میتونم پشت دلا غایم بشم کمین کنم

گشته ام در جهان و اخرکار ****دـلبری بر گزیـده ام که مپـرس
در اين عمري كه صيادش هرلحظه حضور دارد در اين فكرم چرا انسان غرور دارد
ویرانه نه ان بود که جمشید بنا کرد****ویرانه نه ان بود که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که با هرنگه تو****صدبار بنا گشت و دگربار فرو ریخت
اگردنیا نمیداند که من غمگین ترین غمگین دنیایم بیا ای دوست با من باش که من تنها ترین تنهایم
آبي تر از آنيم که بي رنگ بميريم ****از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم
تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم**** شايد که خدا خواست که دلتنگ بميريم
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد****شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
وای از دل اسیری کز یاد رفته باشد****در دام مانده صید و صیاد رفته باشد
تو در من ان تب گرمی که ابم میکند کم کم
نگاهت نیز چون مستی خرابم میکند کم کم
منم ان کهنه دیواری به جا از قلعه های سنگ
که باد و افتاب اخر خرابم میکند کم کم

دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه ميداني 





امشب به تو بگويم تو را دوست دارم
که به تو بگويم تمام زندگي ام هستي

سهم بي رحم من و تو
از زندگي است

هر چه داغ ها کهنه تر شود دیر تر از یاد خواهد رفت !
I♥U می نویسم تا بدانی :I♥U
باران ابرها زود گذرند و باران چشم عاشق ماندگار تر !
I♥U می نویسم تا بدانی :I♥U
رد پا فانی و رد عشق سوزنده تر از هر آتش !
I♥U می نویسم تا بدانی :I♥U
اسم ها تکراری ولی یادشان همواره قشنگ !
I♥U می نویسم تا بدانی :I♥U
I♥U دوستت دارمI♥U
و یادت ماندگارتر از هر چه در یادم خواهد ماند ! ! !
I♥U می نویسم :I♥U
به امید دیدار I♥U
I♥U تو اگه دلتنک منی
یک به یک فاصله ها را بردارI♥U 



![]()
دستامون اگر که دوره..... دلامون که دور نمیشه!!!![]()
![]()
![]()
![]()
دل من جز با دل تو...... با دلی که جور نمیشه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو دلم همیشه جاته... همیشه دلم باهاته![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یاد من هرجا که باشی... مثل سایه پا به پاته![]()
![]()
![]()



وقتی نیستی نبودت عین مرگه واسه من![]()
تو کی هستی که اگه یه لحظه تنهام بذاری![]()
خونه تاریک انگاری که گوره واسه من![]()
توی این ره که به دروازه ی عشقت میروم![]()
تیر مژگان سیاهت رمز عبوره واسه من![]()
تو فقط مال منی![]()





م جانم
من عشق را در تو 
تو را در دل 
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم









مهلت بده تو شهر تو دوباره دربدر بشم *** از اشتعال بوسه هات يه تل خاکستر بشم
بزار که رنگ گونه هات منو به مسلخ بکشه *** بختک سرد بي کسي از رو دريچه رد بشه
با رخصت نگاه تو البرز و از جا مي کنم *** رو خواب شب خط مي کشم به قلب فردا مي زنم
نمي زارم دست نسيم به گرد عطرت برسه *** براي از طرح رد شدن فکر نوازشت بسه
بودن تو غنيمته حتي براي يه نفس *** نزار که بي تو کم بشم تو ازدحام اين قفس
فرصت بده کنار تو به خواب گل پا بزارم *** جراحت هجرتت و پشت سرم جا بزارم
کمي کنار من بمون فرصتمون خيلي کمه *** بدون همراهي تو شکستنم دم به دمه
_________________
ما و مجنون درس عشق از يك اديب آموختيم.
او به ظاهر شد معلم ما ز پنهان سوختيم
چه خنده داره حالت دلم برات ميسوزه *** برگشتي که چي بشه فکرکردي که ديروزه
اون روزي که ميرفتي اشکام چه ريزه ريزه *** ببين حالا چه جوري اشکات داره ميريزه
بي تفاوت ميرفتي پيش تو ميشکستم *** حالا تو ميشکني و بي تفاوت نشستم
اون روزي که روزت بود روزامو بد گرفتي *** حرفات توي گوشم موند يادت مياد چي گفتي
صداي تق و توق استخونام شنيدي *** اما با طعنه گفتي شتر ديدي نديدي
يادت مياد مي گفتي هرچي که بود بازي بود *** طفلي دلم که حتي به بازي هم راضي بود
يادت مياد ميگفتي پير شدي و بريدي *** حالا من اينو ميگم که خيلي دير رسيدي
من از تو ياد گرفتم ساده گذشتنا رو *** يا آخرين کلامو نامه نوشتنامو
من از تو ياد گرفتم برم به يک بهانه *** اونم بشه سکانس آخر عاشقانه
حالا برو از اينجا برو هرجا تونستي *** دور شدي از خيالم تو خودت اينو خواستي
_________________
ما و مجنون درس عشق از يك اديب آموختيم.
او به ظاهر شد معلم ما ز پنهان سوختيم. 
قصه عشـق از زبان هر کسي گفته اند از ني حکايتهابسي
حال از من بشنو اين افسانه را
داسـتان اين دل ديوانـه را
چشمهايش بويي از نيرنگ داشت دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت
با دلـم انگار قـصد جنگ داشت گويـي از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست
ليک با عاشق نشستن عار نيست
کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن
مـن خريدن نـاز او نفروختن باز آتـش در دلـم افـروختن
سوختن در عشق را ازبر شديم
آتشي بوديم و خاکستر شديم
از غم اين عشق مردن باک نيست خون دل هر لحظه خوردن باک نيست
از دل ديـوانه بردن باک نيست دل که رفت از سـر سپردن باک نيست
آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم
بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم
واي بر اين صيد و آه از آن کمند پيش رويم خنده، پشتم پوزخند
بر چنـين نامهـربانـي دل مبند دوستان گفتند و دل نشـنيد پند
پيش از اين پند نهان دوستان
حال هـم زخم زبان دوستان
خانه اي ويران تر از ويرانه ام من حقـيقت نيستم، افـسانه ام
گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام فاش مي گويم که من ديوانه ام
تا به کي آخر چنين ديوانگي؟
پيلگي بهـتر از اين پروانگي!
گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه
مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه
دل شبي دور از خيالش سر نکرد
گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد
چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم
خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟
بس کشيدم آه از دل بردنش
آه! اگـر آهم بگيرد دامنش
با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم
اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم
دل سپردن دست او ديوانگي ست
آه!غير از من کسي ديوانه نيست
گريه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بيمار من است
فکر مي کردم که او يار من است نه، فقط در فکر آزار من است
نيت اش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغـي فاحش است
يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت
پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت
اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟
وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟
مذهب او هر چه بادابـاد بود خوش به حالش کاين قدر آزاد بود
بي نياز از مستي مي شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود
يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت
بيست سالم بود، پيرم کرد و رفت
_________________
ما و مجنون درس عشق از يك اديب آموختيم.
او به ظاهر شد معلم ما ز پنهان سوختيم.
عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است


در بستر غم چشم براهت شده ام
اين را تو بدان اگر بميرم روزي
مسئول تويي که من فدايت شده ام
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
روزي که گذشت هيچ از او ياد مکن
فردا که نيامده است فرياد مکن
بر نامده و گذشته بنياد مکن
حالي خوش باش و عمر بر باد مکن
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
به ياد آشنايان آشنا باش
به پيوندي که بستيم باوفا باش
هميشه ياد تو در خاطرم هست
تو هم هرجا که هستي ياد ما باش
«««««««««««««««««««««««««««««««««««
زماني که متولد شدم يکي تو گوشم گفت
تا آخر عمر با تو هستم
خنديدم و گفتم
تو کي هستس ؟
گفت
.
.
.
.
.
" غم و تنهايي "
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
چون اين دنيا ندارد اعتباري
اين نامه نوشتم تا بماند يادگاري
اين نيست براي خودنمايي
يادگاري است ز دوره جواني
«««««««««««««««««««««««««««««««««««

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در
گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم
گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم
گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام
گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند
گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم
گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم
گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم 


![]()
![]()
![]()


اي كه زندگيم را با نگاهت روشن كردي
وسر فصل زيباي زندگي را با كلمه عشق آغاز كردي
اي كه همچو ساحل آرامي بودي در درياي طوفاني دلم
و ناخدائي براي كشتي رها شده در طوفاني از امواج
حال چون هميشه سفره آسمانت را براي اين دل تنگ بگشا
كه مرا به تو نياز است
غم ها بر من حمله ور
كشتي همه بر گل نشسته
نگاه ها خسته
صدا ها چون كابوسي از همهمه
بيا كه وجودت همچون مرحمي بر اين دل تنگ است
وهمچون ساحليست براي كشتي غم زده ام
بيا كه نگاهت همچون چراغي ست در دنياي زلماني بي كسي
و صدايت لالائي شبانه ام
بيا كه صبر همنشين مرگ است 









